تبليغاتX
سرزمین جاویدان
چو ابران نباشد تن من مباد

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي...
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.


كتاب كوچه

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:49  توسط ایرانی  | 

 پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به اوداد و گفت هربار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.
روز اول، پسربچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته بعد، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوارکمتر می شد اوفهمید که کنترل عصبانتیش آسان تراز کوبیدن میخ ها بردیوار است....
بالاخره روزی رسید که پسربچه دیگرعصبانی نمی شد او این مسئله رابه پدرش گفت وپدر نیز پیشنهاد داد هربار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را ازدیوار درآورد .
روزها گذشت وپسربچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیواربیرون آورده است.پدر دست پسربچه را گرفت وبه کناردیواربرد وگفت:"پسرم تو کار خوبی انجام دادی وتوانستی بر خشم خود پیروزشوی اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود وقتی تو درهنگام عصبانیت حرفهایی می زنی آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند تو می توانی چاقویی را در دل انسانی فرو کنی وآن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد.آن زخم سرجایش است .زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:18  توسط ایرانی  | 

کاميار نيک انجام

آفتاب: درباره‌ی پيدايش نوروز و رسوم پيوسته به آن آراء و ديدگاه‌های گوناگونی وجود دارد. در اين ميان آگاهی از آداب و عقايد پيروان آيين زرتشت در رفع ابهام‌ها و دگرانديشی‌ها بسيار سودبخش خواهد بود. به همين منظور شورای نويسندگان مجله‌ی آفتاب از آقای کاميار نيک انجام درخواست کرد که از ديدگاه زرتشتيان پيشينه‌ی نوروز و آداب پيوسته به آن از قبيل سفره‌ی هفت‌سين و سيزده‌به‌در را بررسی کنند که ايشان بزرگوارانه به اين دعوت پاسخ گفتند. آن‌چه می‌خوانيم حاصل قلم ايشان است.





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 13:42  توسط ایرانی  | 

عروس جواني قبل از اينکه پا به خانه شوهر بگذارد، آبله سختي گرفت و مدت ها بيمار شد. مرد به عيادت نامزد جوان رفت و در ميان صحبت هايش گفت که چشم هايم بسيار درد مي کند.

بيماري زن شدت مي گرفت و آبله تمام صورت او را پوشانده بود. مرد جوان عصا زنان به عيادت نامزد خود مي رفت و از درد چشم مي ناليد. عروسي نزديک بود و زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود. شوهر هم کور شده بود و مردم همه مي گفتند : "چه خوب، عروس نازيبا همان بهتر که همسري نابينا داشته باشد!"
?? سال بعد زن از دنيا رفت. مرد عصايش را کنار گذاشت و چشم هايش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم!..."

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:47  توسط ایرانی  | 

طناب
کوهنوردی می خواست از بلندترین کوه بالا برود. پس از سال ها تمرین، ماجراجویی خود را آغاز کرد. کوهنورد چون افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تنها از کوه بالا رفت. آن شب ابر روی ماه را گرفته بود و مرد هیچ جا را نمی دید آن شب همه جا سیاه بود و کوهنورد تنها چند قدم تا قله راه نداشت که پایش لیز خورد و به سرعت سقوط کرد. در حال سقوط احساس وحشتناکی کوهنورد را فرا گرفت و تمام رویدادهای زندگی به یادش آمد مرد فکر کرد مرگ چقدر نزدیک است! مرد در فکر مرگ بود که ناگهان طناب دور کمرش محکم شد و او میان آسمان و زمین معلق ماند در این لحظه چاره ای نماند جز آن که کوهنورد فریاد کشید: خدایا کمکم کن. ناگهان صدایی پر طنین از آسمان جواب داد: از من چه می خواهی؟
- ای خدا نجاتم بده.
صدا گفت: واقعاً باور داری که می توانم نجاتت بدهم؟
- البته که باور دارم.
اگر باور داری طناب را که به کمرت بسته ای پاره کن!؟
یک لحظه سکوت!!
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد!
روز بعد گروه نجات می گوید: کوهنوردی را که بدنش آویزان و دست هایش محکم طناب را گرفته بود یخ زده پیدا کردیم در حالیکه فقط یک متر با زمین فاصله داشت!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:59  توسط ایرانی  | 

 

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما  نشسته بودند.برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد.

 برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

 برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد . حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد.  باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد

و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد  و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست  در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:4  توسط ایرانی  | 

 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد .‍اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت :  آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .

 

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود . موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت :  من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد .سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند . حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند ! 

و اينكه....

اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:10  توسط ایرانی  | 

 

 

روزگاری در شهر دوردستی به نام ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا.مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش می داشتند.

در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند. حتی پادشاه و درباریانش. زیرا که چاه دیگری نبود.

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از ماده شگفتی را در چاه ریخت و گفت:

- از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود.

بامداد فردا همه ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود.

آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز این که با هم نجوا کنند:"پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کنیم."

آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وقتی که جام را آوردند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.

از آن شهر دوردست ویرانی غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقلشان را بازیافته بودند.

 

                                                                                                             جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:58  توسط ایرانی  | 

به آرامي آغاز به مردن مي كني اگر....

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر سفر نكني            اگر چيزي نخواهي

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي

زماني كه خودباروري را در خودت بكشي       

وقتي نگذاري  ديگران به تو كمك كنند...

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر برده عادت خودت شوي        اگر هميسه از يك راه تكراري بروي  

اگر روزمرگي را تغيير ندهي        اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني        يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند و ضربان قلبت را تندتر مي كنند دوري كني

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي آنرا عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي روياها نروي، اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يكبار در تمام زندگيت وراي مصلحت انديشي بروي

امروز زندگي را آغاز كن

امروز مخاطره كن

امروز كاري بكن

نگذار كه با آرامي بميري

شادي را فراموش نكن

«پابلو نرودا»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:24  توسط ایرانی  | 

 

برای « ذوالقرنین » معانی گوناگونی ذكر شده است. برخی ذوالقرنین را به معنای ـ دو قرن ـ گرفته اند. به این معنی كه مردم را در حدود دو قرن یا دو نسل دعوت به حق نمود.

برخی نیز گفته اند: ذوالقرنین، یعنی كسی كه بر شرق و غرب دنیای شناخته شده آن روز حکومت
داشته است.

 در آرامگاه کوروش پیکر تقدیس از روح و « فروهر» کوروش را نیز به شکل فرشته ای ساخته بودند،که ذوالقرنین بوده و همانست که می نویسند بر بالای آن کتیبه ای داشته که نام کوروش بر آن نوشته بوده بالای آرامگاهش مجسمه بالدار هنوز هست و ابولکام آزاد براساس همین مجسمه آنرا ذوالقرنین خوانده است و کوروش را همان ذوالقرنین یاد شده در قرآن دانسته است.در تورات هم به کوروش لقب عقاب شرق داده اند.

ذوالقرنین اولین كسی است كه سد ساخته است و از آهن به نحو انبوه استفاده كرده است وسدی كه او ساخته بود از آهن خالص بوده است.

در روایات آمده است كه گروهی از مردم نزد ذوالقرنین آمدند و از طایفه ای شریر و خونریز كه به « یأجوج و مأجوج ( همان قوم مغول)» معروف است، به شكایت پرداختند و گفتند كه از آزار و اذیتهای این قوم به ستوده آمده اند. چه بهتر كه چاره ای برای در امان ماندن از دست آنها اندیشیده شود. ذوالقرنین به درخواست آنها جواب مثبت داد و برای آنها سدی از آهن ساخت تا از آزار و دست درازی آن قوم در امان باشند.

گفته شده است كه این سد در مكانی كه از دو طرف با كوههای سر به فلك كشیده محصور بود، ساخته شده است.اكنون سدی با همان مشخصات در گرجستان امروزی پیدا شده است و در تنگه داریال واقع است.

برخی با غرض یا به اشتباه اسکندر گجستیک (ملعون) را ذوالقرنین می دانند لیكن‌ این‌ معنی‌ با کلام قرآن‌ سازش‌ ندارد. چون‌ نخست قرآن‌ می گوید ذوالقرنین‌ مؤمن‌ به‌ خدا و روز قیامت‌ بوده‌ است‌ و دین‌ او دین‌ توحید بوده‌ است‌؛ ولی‌ ما میدانیم‌ كه‌ إسكندر مشرك‌ بوده‌ و در تاریخ‌ آمده‌ است‌ كه‌ ذبیحه خود را برای‌ ستاره مشتری‌ ذبح‌ نموده‌ است‌.

و دوم  قرآن‌ ذوالقرنین‌ را مرد صالح‌ از عباد خدا و صاحب‌ عدل‌ و رفق‌ می‌شمارد؛ و تاریخ‌ برای‌ إسكندر خلاف‌ آنرا بیان‌ میكند.

سوم اینکه در هیچیك‌ از تاریخها‌ نیامده‌ است‌ كه‌ إسكندر مقدونی‌ سدّ یأجوج‌ و مأجوج‌ را بنا كرده‌ باشد. به هر حال از ذوالقرنین در قرآن به عنوان شخصیتی دادگستر و بشردوست یاد شده است.ودر تمام نوشته هایی که از زمان باستان چه در کتابهای دینی چه کتابهای غیر دینی آمده کوروش را فردی دادگستر و بشر دوست و کسی که اولین بیانیه حقوق بشر را اجرا کرده است  و کتیبه اش هنوز موجود می باشد ، ذکر شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 22:54  توسط ایرانی  |